من طرد شده، دل شکسته و حقیر نیستم، “من عروس خداوندم”

آیا از همه کس دلگیر هستی؟ آیا دیگر گذر روزها را تاب نداری؟ از بی تفاوتیهای اطرافیان، از نامردیها، از زخمها و غم اعضای خانواده ات دلت هزاران تکه شده است؟ آیا به هر که پناه بردی فقط سودجویی را تجربه کردی؟ می دونم شاید حوصلۀ خواندن غمهای دیگران را هم نداری. اتفاقی به نوشته های ما سر زدی، در حالیکه با سردرگمی هیچ امیدی برای آینده نداری. ولی این داستان را برایت می خواهم تعریف کنم. داستانی که واقعی است و نه یک افسانه. داستان “راحاب” زنی که در ردیف قهرمانان ایمان قرار میگیرد.

راحاب زنی بود دل شکسته، خوار و طرد شده. از نظر مردمان شهر اریحا، او فقط یک “زن” بود. زنی روسپی و نه یک انسان با همۀ احساسات، افکار و نیازهای یک انسان. قلب راحاب مالامال از دردها بود. زخمهای روحش بسیار عمیق بود. قلبش مجروح بود از حضور مردانی که او را تنها به عنوان یک “جسم” می نگریستند. او عمیقاٌ احساس حقارت میکرد. خانه اش در کنار حصار شهر قرار داشت. او از میان مردمان شهر طرد شده بود. راحاب چون هر زن دیگری احساساتی داشت که زمانی لطیف و پاک بود. سالها بود که غبار غمها، محرومیتها، تلخیها و تاریکی این احساسات را کدر و کدرتر کرده بودند طوریکه امروز نشانی از آن در نگاه راحاب دیده نمی شد ولیکن او در خلوت خود چون هر زن دیگری نیاز به عشق و توجه داشت. او دستان نوازشگری را می خواست که روح زخم دیدۀ او را ترمیم کند، همصدا با غصۀ سالیانش گریه کند و هم بغض او باشد. همدرد دردهایش. او از حضور دستان هرزه و خودخواه مردان لذت جو خسته شده بود. کسی نمی داند راحاب چرا به فاحشگی روی آورده بود. آیا در فقر بود؟ آیا برای نجات خانواده اش به این کار روی آورده بود؟ آیا خلائی او را به این سو می کشاند، خلائی در دوران کودکی یا نوجوانی؟ آیا او از خود و دیگران انتقام می گرفت؟ جواب این سؤالات بر ما معلوم نیست ولی ایمان راحاب در یکی از روزهایی که چون دیگر روزها در زندگیش بود، سرنوشت او و نسل آینده اش را تغییر می دهد.

داستان از آنجا شروع می شود که یوشع (جانشین موسی) تصمیم می گیرد، قبل از تسخیر شهری به نام “اریحا” که وعدۀ تسخیر آن به بنی اسرائیل داده شده بود، جاسوسانی را به این شهر بفرستد تا اوضاع شهر را بررسی کنند. آن دو فرستاده در خانۀ زنی فاحشه بنام “راحاب” ساکن می شوند. جای دیگری که شک کسی را بر نیانگیزد وجود نداشت.

راحاب پس از اطلاع از اینکه این دو مرد، مردان اسرائیلی و از قوم خدا هستند آن دو را مخفی می کند. هنگامیکه مأموران پادشاه برای جستجوی آن مردان می آیند، آنها را با اطلاعات اشتباه گمراه میکند. پس از رفتن مأموران، راحاب به آن دو مرد می گوید که خدای شما، خدای آسمان و زمین است و مانند او خدایی نیست. او شنیده بود که چگونه قوم خدا از دریای سرخ عبور کردند. او اگر چه هیچ عمل مذهبی را انجام نمی داد و حتی چون انسانهای معمولی دیگر به زندگی عادی مشغول نبود اما ترس از خداوند در دل راحاب بیدار شده بود. مردان اسرائیلی با راحاب عهد می بندند که در روز فرو ریختن شهر راحاب و خانواده اش را حفظ کنند و برای شناختن خانۀ او طنابی قرمز به پنجرۀ خانۀ راحاب می بندند که نشانه ای باشد برای نجات راحاب و خانواده اش.

“اریحا” طبق وعدۀ خدا تسخیر می شود. یوشع رهبر قوم خدا به قول خود عمل کرده و راحاب و خانواده اش را نجات می بخشد. این زن نه تنها جانش حفظ می شود بلکه در میان قوم خدا ساکن می شود و او تبدیل به زنی می گردد که خداوند او را بر می گزیند تا از نسل او مسیح موعود بر روی زمین بیاید. روزی که راحاب مردان اسرائیلی را نجات بخشید تا روزی که شهر تسخیر شد و یوشع او را به یاد آورد برای راحاب دقایقی چون گذر سالها داشت اما او ایمان خود را از دست نداد. آیا راحاب به فردای خود نیاندیشیده بود؟ چگونه مخارج خود را پس از فروپاشی شهر تأمین کند؟ آیا او چون هر انسان دیگری از آینده و فردای خود هراس نداشت؟ او چگونه حاضر شد همه چیز را پشت سر بگذارد و با خداوند عهد ببندد؟ او ایمان آورد به چیزیهای نادیده، امید به آنچه که هنوز واقع نشده بود. قلب تکه تکه و زخم خوردۀ او تشنۀ بخشش بود. تشنۀ تولدی دوباره. او خدای ابراهیم را شناخته بود. خدایی که برکات را نصیب کسانی نمی کند که احکام و تشریفات مذهبی را رعایت می کنند بلکه برکات او از راه ایمان عطا می شود، همچون یک هدیه. او می دانست با این ایمان می تواند به حضور خداوند راه پیدا کند.

خداوند دیروز، امروز و تا ابد همان است. او حاضر است تا شکسته های دل تو را مرهم بگذارد. تو حقیر نیستی. زخمهای روحت که هیچکس قادر به درک آن نیست فقط با حضور نوازشگر روح خداوند مرهم می یابد. اگر ایمان را امروز طلب کنی، ایمان به خداوند قادر مطلق، خالق آسمان و زمین که در عیسی مسیح بخشش و حضور خود را آشکار کرد، او امروز تو را “عروس” خود خواهد خواند. تو دیگر طرد شده نیستی. همانگونه که یک مرد جوان، دوشیزه ای را به عقد خود در می آورد، آفرینندۀ تو نیز، تو را همسر خود خواهد ساخت. همانگونه که داماد به تازه عروسش دل می بندد، خداوند نیز به تو دل خواهد بست (اشعیا ۳:۶۲-۶). امروز خداوند به تو می گوید: “محبوب من در میان زنان همچون سوسنی است در میان خارها” (غزل غزلها ۱:۲-۲). او تو را از نو متولد خواهد کرد و چشمانی به زیبایی و لطافت کبوتران به تو خواهد بخشید. او درد تو را می بیند. با دردهای تو درد می کشد ولی اگر تو دستانت را در دستان او قرار دهی، او تو را از خاکستر بلند کرده و زیباترین جامه ها را بر تن تو خواهد کرد. اگر به او زمان بدهی و صبر کنی و زندگی را در او آغاز کنی، او همۀ نیازهایت را بر آورده خواهد ساخت. هیچکدام اینها رویا و افسانه نیست. میتوانی امتحان کنی. آیا حاضری چون راحاب که تنها امیدش یک طناب قرمز آویزان شده به پنجرۀ خانه اش بود، خون مسیح را به عنوان نشانه ای از نجات بر روی پنجرۀ دلت که زخم دیده، تحقیر شده و تاریک است بپاشی؟ و این نجات را بپذیری؟ مسیح محبتی عظیم دارد. هر گناهی در اقیانوس رحمت او ناچیز است. هر گناهی. هر زخمی شفا می یابد. هر زخمی، هر چقدر عمیق و کهنه. هر تکۀ دل تو مرهم می یابد. هر تکه ای.

صدایت را بلند کن به حضور خالق ات. او منتظر توست. فرشتگان امروز در انتظارند. انتظار جشن نجات تو. زانو بزن. آسمان با تو همصدا خواهد شد:

انتظاری بی پایان

بغضی زیبا

اشکهایی در نهان

رویایی غزل وار

پایان سیاهیها

باور فرداها

شکستن بلور سکوت

آغاز روئیدن

لمس آسمان

……

نوشته شده توسط گلناز

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
بخش‌های موردنیاز با * علامت گذاری شده اند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *