“چون بیوه زن تنها، ولی نه بی کس”
بی پناهی و تنهائی یکی از بزرگترین دردهای دنیا است. وقتیکه هیچکس را نداری که شادی و غصه هایت را با او تقسیم کنی، وقتی کسی نیست که مسئولیت های سنگینت را با او تقسیم کنی، کسی نیست که دستهایت را در دستهایش بگیرد و نوازشی حمایت گر را تجربه کنی، وقتیکه در دنیای بی رحم اطرافت چیزی جز نامردمی، بی تفاوتی و تحقیر نصیبت نمی شود، وقتی که همه دوستان و آشنایان تو را فراموش کرده اند و بی کسی تو را از یاد برده اند، کســـــــــــــی بیــــــــــاد تــــــــو هســـــــــت.
ایلیا نبی خداوند بود که بدلیل فرار از دست حاکمان وقت در اسرائیل از خداوند پیغامی دریافت کرد که به صرفه صیدون برود و در آنجا نزد بیوه زنی ساکن شود. او بیوه زن را نمی شناخت، لیکن خداوند از او خواست تا برود و نزد او پناه گیرد تا زمان معین خداوند فرا رسد. ایلیا اطاعت می کند و به آن شهر می رود و بیوه زن را ملاقات می کند. پس او را صدا زده و می گوید ” برای من کاسه ای آب بیاور” بیوه زن میرود ولی در همان هنگام ایلیا دوباره او را صدا می زند و می گوید ” لقمه ای نان هم برای من بیاور” بیوه زن می گوید:
“به حیات یَهُوَه، خدایت قسم که قرص نانی ندارم، بلکه فقط یک مشت آرد در تاپو و قدری روغن در کوزه، و اینک دو چوبی برمی چینم تا رفته، آن را برای خود و پسرم بپزم که بخوریم و بمیریم”
( اول پادشاهان ۱۷: ۱۲ )
ایلیا وی را گفت: ” مترس، برو و به طوری که گفتی بکن. لیکن اول گرده ای کوچک از آن بپز و نزد من بیاور، و بعد از آن برای خود و پسرت بپز، زیرا که یهوه، خدای اسرائیل، چنین می گوید که تا روزی که خداوند باران بر زمین نباراند، تاپوی آرد تو تمام نخواهد شد و کوزه روغن کم نخواهد گردید. ” پس بیوه زن به کلام ایلیا که در واقع کلام خداوند بود اعتماد می کند و کوزه روغن او و آرد تمام نشد.
بیوه زن به هیچ رسیده بود. هیچ دوست و آشنائی در کنار او نبود و یا شاید هم بود ولیکن دلهای دلسوز و رحیم در کنار او نبود. او مادری دردمند بود که درد فرزندش را نیز تحمل می کرد. او کاملا” در این دنیا بی کس بود و در این شرایط اگر چه بسیار زخم خورده و دردمند بود و دیگر همه امیدهایش نا امید شده بود، ولیکن هنگامی که انسان تنها و بی پناه دیگری به او پناه آورد برای آوردن کاسه ای آب به سوی او شتافت.
اگرچه قلب بیوه زن از فقر و بی اعتنایی زخمی بود، لیکن هنگامیکه انسان دردمند دیگری به او پناه آورد دلش را همرنگ دلهای دیگر پر از بغض و کینه نکرد بلکه در حالیکه فکر می کرد آخرین قدمهایش را در این زندگی پر درد بر می دارد، برای کمک به او شتافت.
خداوند دل او را دید که می رفت تا تشنه ای را سیراب کند. ولیکن خدا از او آخرین قسمت دارائی و امید او و فرزندش را نیز طلب می کند. بیوه زن همان “آخرینش” را به حضور او می آورد. بی شک آن لحظه تصمیم گیری بسیار سنگین و سخت بوده است . اکثر اوقات رها کردن داشته های انسانیمان حتی اگر اندک باشد بسیار درد آور است. ما حاضریم برای لحظه ای بقای بیشتر به تمامی امکانات انسانیمان چنگ بزنیم ولیکن بیوه زن به وعده های خداوند اطمینان کرد و خداوند او را برکتی عظیم داد و در روز های قحطی ذره ای از آب و نان او کم نشد. در ادامه همان مطلب باز می خوانیم که سال های بعد پسر بیوه زن در اثر یک حادثه می میرد ولیکن بیوه زن باز هم به خداوند پناه می برد و خداوند از طریق نبی خود ایلیا به او جانی دوباره می بخشد.
ممکن است امروز تو به اندازه آن بیوه زن تنها و فراموش شده باشی، ممکن است یکی از عزیزانت در روح یا جسم مرده باشد، ممکن است در فقر خود هیچ راهی برایت باقی نمانده و تمامی امیدهایت به انتها رسیده باشد.
وقتی کسی نیست که در طنین خنده هایت و یا شکستن بغضت، حمل کردن بارها و مسئولیت های سنگین زندگی همراهت باشد، کسی وجود دارد که پناه تو میشود.
هیچ هایت را تماما” به او تسلیم کن، و او از هیچ تو همه چیز می سازد.
تو دیگر فراموش شده نخواهی بود و او همه چیز تو می شود.
خداوندا بیا
اگر نباری تو امشب بر من
چگونه شب
در امید وعده های روشنت سحر شود؟
بر خیز که من به انتهای جام رسیده ام
ولیکن باور دارم
در افقی از نور و بلور
با تو زیباتر خواهم شد.
من در انفجار خزانم
لیکن دستان تو دریچه ای برایم می گشاید
و از میان سردی خاکستر فضا
در هیاهوی آبستن سکوت
شادمانه
در لحظه ویرانی آفاقم
نور تو مرا رنگی تازه می بخشد
بیا و مرا در آیه های عشقت به تپش بنشان.
نوشته شده توسط گلناز

دیدگاه خود را ثبت کنید
نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.بخشهای موردنیاز با * علامت گذاری شده اند.