بی عدالتی،هر کجا که پا میگذاشت از بی عدالتی به ستوه می آمد
چند سال بود که برای حق حضانت فرزندانش راهروهای دادگاهها را زیر پا می گذاشت. همسرش مردی خودخواه بود که بعد از خیانتهای مداوم قصد جدایی از او را کرده بود و فرزندانش که تنها امید این زن در این روزها به حساب می آمدند را نیز از او جدا کرده بود. دیدارهایش با فرزندانش کوتاه بود و پر از دردسر. برای دیدن آنها هر بار آزار فراوانی از همسر سابقش می دید. آزارهای روحی که او را هر روزه و هر روزه بیشتر تخریب می کرد. در این روزها که در دادگاهها برای گرفتن حق و حقوقش به عنوان یک مادر و یک انسان تلاش می کرد با زنان بسیاری مانند خودش آشنا شده بود. یکی از همین زنان برایش از روزهایی گفته بود که همسرش با قماربازی و مشروب خواری مسئولیتهایش در برابر او و فرزندانش را از یاد برده بود و سالهای متمادی را با تنهایی، مسئولیتهای یک زندگی و یک مرد خودخواه و بی مسئولیت سپری کرده بود. زن دیگر از هوس بازیهای مرد زندگی اش به ستوه آمده بود. هوس بازیهایی که جنبۀ قانونی داشت. در دادگاهها چه کسی تاوان احساسات جریحه دار شده، جوانی برباد رفته و افسردگی این زنان را می داد؟ هیچ حق قانونی برای آنها در نظر گرفته نشده و مجریان عدالت وجود این زنان را حتی به عنوان یک انسان با حقوق کامل به حساب نمیآورند. یکی دیگر از دوستانش برای تلافی خیانتهای مداوم همسرش به روابط نامشروع روی آورده بود، چون میدید که قانون هیچ حقی برای او قائل نیست و خود تصمیم گرفته بود حق خود را بازپس بگیرد. گاهی به عدالت خدا شک میکرد. این چگونه خدایی بود که حق زن را به اندازۀ نصف یک مرد به حساب می آورد؟ این چگونه خدایی بود که درد تنهایی او را نمی دید و فقط او را به خاطر زنا کار بودن مجازات می کرد؟ خود را از خدا بسیار دور احساس می کرد. احساس گناه همراه با احساسات خشم سرکوب شده اش، او را به سرگشتگی عجیبی مبتلا کرده بود.
و هزاران داستان دیگر از روایت ظلمهای متعدد به این زنان وجود داشت. در یکی از روزهای بی هدف و تکراری با مریم یکی از دوستان قدیم دوران دبیرستانش دیدار کرد. مریم وقتی داستان غم انگیز او را شنید برایش از خدایی سخن گفت که دردهای او را می فهمید. با دردهای او درد می کشید و اشک می ریخت. از گناه متنفر بود لیکن گناهکاران را دوست داشت. آنها را عزیز می دانست و با قضاوت به چشمان آنها چشم نمی دوخت. اولین بار این خدا را در داستان زنی بنام “تامار” شناخت. تامار همسر مردی بود بنام “عیر”. پدر شوهرش یهودا پسر یعقوب و از نواده های ابراهیم به حساب می آمد. اما عیر شخصی شرور بود و خداوند او را کشت. طبق قانون یهود تامار با برادرشوهرش “اونان” ازدواج کرد اما چون در قانون یهود فرزندان آنها از آن برادر مرده اش عیر به حساب می آمد پس اونان در هنگام نزدیکی با او جلوگیری کرده و نمی گذاشت تامار بچه ای داشته باشد. این کار اونان در نظر خداوند ناپسند آمد و خدا او را نیز کشت. یهودا به عروس خود تامار گفت به خانۀ پدرت برو و بیوه بمان تا پسر کوچکم “شیله” بزرگ شود و آن وقت می توانی با او ازدواج کنی. اما قلباً راضی به این کار نبود چون می ترسید شیله نیز مثل برادرانش هلاک شود.
تامار چند سال را به انتظار بزرگ شدن شیله سپری کرد و با لباس بیوه گی روزها را طی می کرد. اما پدر شوهرش قول خود را از یاد برده بود. تامار از این بی عدالتی به خشم آمد و تصمیم گرفت حق خود را خود پس بگیرد. پس هنگامیکه پدر شوهرش برای چیدن پشم گوسفندان بطرف شهری دیگر حرکت کرد برای اینکه شناخته نشود چادری بر سر انداخته، دم دروازۀ شهر نشست. پدر شوهرش او را نشناخت و به او پیشنهاد داد با او همبستر شود و تامار به جای پول مهر و عصای یهودا را گرفت و با او همبستر شد. سه ماه بعد که خبر بارداری و زنای تامار را برای یهودا آوردند، یهودا حکم داد: “او را بیرون آورده و بسوزانید”. چه حکم عادلانه ای! مرد زناکار، زن زناکار را به سوزاندن حکم می کند! تامار به سخن درآمد که پدر بچۀ من صاحب این مهر و عصا می باشد. یهودا چشمانش باز شد و ظلمی را که در حق تامار کرده بود به یاد آورد و از حکم خود پشیمان شد. تامار پسران دوقلویی زائید بنامهای “فارص” و “زارح”.
اگر چه تامار به علت حرکت غلط خود دردی به دردهای خود اضافه کرد و یک عمر نگاه سنگین دیگران را بر خود و فرزندانش به عنوان فرزندان زنا تحمل کرد اما در نهایت خداوند ما عیسی مسیح، اگر چه فارص پسر زنا محسوب می شد،عاری نداشت که از نسل او قدم به این جهان بگذارد. او زناکاری را دوست نداشت. اما بر مظلومیت تامار نظر افکند و او را طرد نکرد. اشکهای تنهایی، احساس طرد شدگی و خشم فروخورده او را دید. او تامار را با حضور خود در نسل او بالا برد. او را برگزید و وعدۀ خود را در مورد برکت به نسل ابراهیم، اسحاق و یعقوب به یاد آورده و آن را در فارص ادامه داد.
اگر امروز از بی عدالتیها به خشم آمده ای و قلبت مالامال از درد است بدان که تو نیازی نداری مانند تامار حق خودت را خود پس بگیری. آنکه خالق آسمان و زمین است تنهایی، مظلومیت و قلب پر درد تو را می بیند. او تو را از طریقی که تصور هم نمی کنی بلند می کند. همانطور که خداوند ما در کلامش می گوید همانطور که آسمان از زمین بلندتر است راههای من نیز از راه های شما و فکرهای من از فکرهای شما بلندتر و برتر است (اشعیاء ۸:۵۵-۱۰). اگر فرزند این پادشاه باشی او حق تو را باز گرفته و تو می توانی چون موسی فریاد بزنی “یهوه نسی” یعنی یهوه پرچم پیروزی من است.
امروز این پادشاه عادل را بشناس. عدالتی که همراه با محبت بی نهایت است.
نوشته شده توسط گلناز

دیدگاه خود را ثبت کنید
نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.بخشهای موردنیاز با * علامت گذاری شده اند.