آزاد و رها از زخم کهنه سالها
تمام وجودش آکنده از بغض و تلخی سالهای رفته بود و قلبش زخمی از سوء استفاده و ظلم نامردمان. زنی جوان در آستانه بیست سالگی. از دوره کودکی، نوجوانی و جوانی خود جز درد چیزی به یاد نداشت و تعداد روزهای شاد و بی دغدغه زندگیش کم شمار. خاطره روزهای کودکی اش را پدری معتاد و لاابالی، مادری به شکل رنج و خواهر و برادری از جنس حسرت و گرسنگی، رنگ خاکستری زده بودند. روزهای کودکی، دست سنگین پدر، اشکهای مادر، بغض خاموش برادر…
وقتی هنوز نوجوان بود و اولین نشانه های طراوت و شادابی جوانی بر چهره جوانش نمایان بود، معصومیتش مورد تاراج یکی از اقوام دور قرار گرفته بود. پس از آن، احساساتش چون روزهای بی رحم زندگی سخت شده بود. از آدمهای زیادی نفرت داشت، از آنها که پولدار بودند و درد او و امثال او را درک نمی کردند. از دخترهای لوسی که با لباسهای گران و آرایشهای زیبایشان به او و دخترانی مثل او فخر می فروختند.
درونش پر از تلخی و نبخشیدنها بود. از پدرش متنفر بود. از مردی که اگر آنقدر خودخواه نبود زندگی آنها جور دیگری رقم می خورد. از کسی که از او سوء استفاده کرده بود نفرت داشت. از آنکه همه شادابی و جوانی او را دزدیده بود و تمامی آرزوها و احساسات شیرین دخترانه اش را کشته بود، طوفانی از خشم در سینه داشت. گاهی احساس نفرت در وجودش آنقدر عمیق میشد که فکر می کرد چگونه می تواند از تمامی این آدمها انتقام بگیرد.
آنقدر تلخی گذشته ها او را آزار می داد که نمی توانست امروز هم آرامش داشته باشد و زندگی را آن گونه که می خواهد بسازد. چند نفری هم که خواهان ازدواج با او بودند پس از اطلاع از شرایط زندگی او یا از او سوء استفاده کرده و یا او را تحقیر نموده و بدنبال کار خود رفته بودند.
مدتی بود که خودفروشی می کرد. خودفروشی می کرد تا لباسهایی را که دوست داشت بخرد، تا مثل دخترهایی که از آنها متنفر بود آرایش کند و از پدری خیالی که بسیار نگران آینده او بود حرف بزند. غرق در کثافات این دنیا شده بود تا نیازهایش را تامین کند.
روزی با پسر جوانی آشنا شد. جوان از او درخواست کرد که با هم یک قهوه بخورند. او متفاوت بود و می خواست فقط با او حرف بزند. دختر تعجب کرده بود. پسر پاک بود و با محبت. دختر عادت کرد که گاهی او را ببیند و با او فقط حرف بزند.
روزی برای پسر از دردهایش گفت، از آنچه که او را از درون آزار می داد و از همه پنهانشان می کرد. بغضش ترکید و بعد از سالها اجازه داد که اشکهایش در مقابل کسی دیگر بر گونه هایش بلغزد. پسر برای او گفت که تا نبخشد و از زیر بار این همه کینه آزاد نشود نمی تواند آرامش و محبتی که گناهان دنیا از او گرفته بود را دریافت کند.
دخترک نمی توانست آنها را که تا این حد زیبائیهای زندگی را بر او حرام کرده بودند ببخشد. اما پسر به او جمله ای از کتاب قرمز کوچکی که در دست داشت گفت که تمام وجود او را لرزاند: “زیرا اگر خطاهای مردم را ببخشید، پدر آسمانی شما نیز شما را خواهد بخشید، اما اگر خطاهای مردم را نبخشید، پدر شما نیز خطاهای شما را نخواهد بخشید.”
او گفت که بخشش یعنی تسلیم خداوند شدن و قضاوت را به او سپردن، به خداوند اعتماد کردن، تا او حق تو را بگیرد و دیگران را قضاوت کند. لازم نیست که هر روز بار سنگین قضاوت و حس انتقام را بر دوش خود حمل کنی. به او گفت که بخشش بدان معنا نیست که افرادی که به او ظلم کرده اند تقصیری نداشته اند. بخشش بدان معنا نیست که وانمود کند اتفاقی نیافتاده است. بخشش بمعنای فراموش کردن هم نیست. درد او هنوز آنجا درون اوست و فقط وقتی که آن را به خدا بسپارد از درونش بیرون می رود. این بخشش ممکن است در یک لحظه و یا در چند روز اتفاق نیافتد ممکن است نیاز به گذر زمان داشته باشد.
پسر به او گفت که برای اینکه بداند آیا کاملأ کسی را بخشیده است یا نه باید ببیند آیا می تواند از ته قلب برای آن افراد که او را شکنجه و مورد ظلم قرار داده اند دعا کند؟ آیا می تواند از ته دل و با رضایت قلبی از خداوند خواهان برکت برای آنها باشد؟
دختر به او گفت که حتی در درونش از خود خدا هم خشمگین است، خدایی که می توانست جلوی این همه بدبختی او را بگیرد. پسر به او توصیه کرد تا از محکوم کردن خداوند هم دست بردارد. بداند که خداوند حکمتش بی انتهاست و خدایی نیکوست. آنچه که در دنیای گناه آلود خاطر ما را آزرده می کند، با ذات نیکوی خداوند مغایرت دارد، پس اگر دردی بر اوست از جانب خداوند نیست.
پسر حتی از او خواست که خودش را هم ببخشد. دخترک به سختی درک می کرد که او چگونه حتی خودش را هم نبخشیده. پسر به او گفت که مسیح جریمه گناه او را بر روی صلیب داده است و او اکنون بخشیده شده است پس خود نیز نباید خود را محکوم کند.
دخترک تعریف کرد که درد ظلم را تنها یکبار در زندگی تجربه نکرده بلکه بارها و بارها زخم دیده و دیگر توان ادامه راه را نداشته، پسر به او آیه ای از انجیل را گفت: “پس پطرس نزد عیسی آمد و پرسید: سرور من، تا چند بار اگر برادرم به من گناه ورزد باید او را ببخشم؟ آیا تا هفت بار؟ عیسی پاسخ داد: به تو می گویم نه هفت بار، بلکه هفتاد هفت بار.” (متی ۲۱:۱۸)
پسر گفت به تعداد دفعاتی که از تو سوءاستفاده شده و زخمی شده ای، برای آنکه قلبت از آن همه تلخی و فشار آزاد شود، نیاز داری که ببخشی. ببخش چون خداوند هم تو را بخشیده است. پس این هدیه گرانبهای بخشش را از خودت و از دیگران دریغ نکن. این تصمیم مهم را درون قلبت بگیر و روح القدس را درون قلبت جاری کن و از زندان تلخی و خشم آزاد شو و بدان اکنون برای آنان که در مسیح عیسی هستند، دیگر هیچ محکومیتی نیست. (رومیان ۱:۸)
در نهایت پسر برای او داستانی تعریف کرد. او پادشاه آسمانی را به شاهی تشبیه کرد که تصمیم گرفت با خادمان خود تسویه حساب کند. پس چون شروع به حسابرسی کرد شخصی که ده هزار سکه به او بدهکار بود را یافت. می خواست که او را به زندان بیاندازد ولی دلش بر خانواده و بر حال او بسوخت و او را بخشید. مرد خاطی وقتی از پیش پادشاه برگشت در راه کسی را دید که در مقایسه مبلغ بسیار کمتری به او بدهکار بود. گلویش را فشرد و او را به زندان انداخت تا قرض خود را ادا کند. پادشاه وقتی این را شنید گفت که مگر من تو را با تمام قرضت نبخشیدم، آیا تو هم نباید به دیگری همانطور رحم میکردی؟ پس پادشاه خشمگین شد و او را به زندان انداخت تا قرض خود را ادا کند.
دخترک پس از شنیدن این داستان تازه فهمید که چقدر گناهکار است و خداوند او را بخشیده است. پس احساس کرد همانطورکه خود چون برف سفید شده است، می تواند این سفیدی برف را برای دیگران نیز بخواهد. گریست و برای همیشه از نفرتها آزاد شد. آزاد شد و در هجوم نوری که او را از درون در بر گرفته بود شادی حقیقی را تجربه کرد. شادی که همیشه در جستجوی آن بود ولی هرگز آن را نیافته بود. دخترک بخشش الهی را تجربه کرد و با قدرت الهی توانست دیگران را نیز ببخشد.
برگرفته از کتاب مقدس
نوشته شده توسط گلناز

دیدگاه خود را ثبت کنید
نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.بخشهای موردنیاز با * علامت گذاری شده اند.