عصای موسی، عصای خدا
وقتی که ما دعوت خدا برای زندگیمان را در بر گرفته و می پذیریم، می بینیم که خدا بطرز با شکوهی، همان مختصری را که در توان خود داریم با قدرت خارق العاده خود، برای جلال نام خود بکار می برد.
آنگاه خواهی دید که یک عصای معمولی (عصای تو) تبدیل به عصای خدا می شود.
به فصل ۴ کتاب خروج نظری بیاندازیم:
خروج ۴: ۲
پس خداوند به وی گفت: آن چیست در دست تو؟ گفت: عصا.
خدا در بیابان از موسی پرسید…
خدا در باغ عدن از آدم پرسید…
عیسی مسیح، از مردم می پرسید…
خدا از موسی پرسید، نه به این دلیل که نمی دانست، بلکه چون می خواست که موسی متوجه شود.
خدا امروز از من و شما هم می پرسد: تو در دستت چه داری؟
موسی ای که در قصر فرعون خیلی چیزها را آموخته بود و حتمأ در زمینه های مختلف مهارت داشت، وقتی خواست که آن مهارتها را بکار ببرد، آدم کشت! موسی با تکیه بر پری دست خود، مرتکب قتل شد!
بعد از آن خدا اجازه داد که موسی در بیابانی سخت و طولانی بیفتد (۳/۱ عمرش را) و در آن بیابان تنها با یک عصای معمولی زندگی خود را بگذراند.
صادقانه بگویم وقتی این پیغام را آماده می کردم به خدا گفتم که موسی حداقل یک عصا داشت، ولی اگر از من بپرسی که در دستت چه داری؟ می گویم که هیچ چیزی ندارم!
یاد برادری عزیز افتادم که پس از اتفاق و تصادفی که برایش افتاده بود تعریف می کرد که خدا به او رحم کرده و فرصتی دوباره داده، چون احساس می کرد که نه تنها با دستان خالی باید به حضور خدا می رفت بلکه با دستانی چرکین…
خدا در کثرت رحمت و محبتش در بیابانهای زندگی، در عین اینکه ما را حفظ می کند، کاری می کند تا متوجه گناه و فساد درونمان بشویم و دستان خود را پالایش کرده و از هر چیزی خالی کنیم. وقتی می گویم که دستان من خالیست، شکسته نفسی یا تعارف نمی کنم، واقعأ اینطور می بینم و این آن جاییست که خدا می خواهد ما قرار بگیریم. جایی که مهارتها و آموخته های سرزمین مصر و تجربیات گذشته دیگر بدردمان نخورند، و از داشتن آن تواناییها نه تنها بخود نبالیم بلکه آنها را فضله و چرک بشماریم.
امروز خدا از من و تو هم می پرسد: آن چیست در دست تو؟
جواب تو هر چه که باشد خدا را شکر!
اگر مثل من بجایی رسیدی که هیچ چیزی در دست خود نمی بینی، بدان که خدای ما خدائیست که از نیستی، هستی را آفرید! او قادر است دستان خالی تو را پر کند. وظیفه ما این است که آنها را باز نگه داریم تا کاملأ خالی شوند.
وظیفه ما این است که هر بار گران و گناهی را که به دست ما پیچیده، زمین بگذاریم و منتظر خدا باشیم تا در وقت مقرر آنها را پر کند، ولی خیلی از اوقات ما متوجه نیستیم… او بخشیده، او دستان ما را پر کرده، اما ما متوجه نیستیم که چه توانایی ها، چه استعدادها و چه عطایایی داریم. آنها را چیزهایی بسیار معمولی می انگاریم و به آنها ارزش نمی دهیم.
خدا چیزهایی را بکار می برد که قبلأ در دست ما قرار داده است.
سالهایی که موسی در بیابان چوپانی می کرد، سالهایی هدر رفته نبودند. اتفاقأ بیابان زندگی، به موسی چیزهای خیلی بیشتری داده بود که قابل استفاده خدا بودند تا زمانیکه در ناز و نعمت دربار فرعون بود.
نمونه ها زیادند از اینکه خدا دوست دارد چیزهایی که در دست ما قرار دارند را بکار ببرد.
– خدا ۵ سنگی که داود در دست داشت را برای زدن جلیات بکار برد. (اول سموئیل ۱۷: ۱۹)
– خدا با چانه الاغی که شمشون در دست داشت، هزار مرد را کشت. (داوران ۱۵:۱۵)
– خدا با ۵ نان و ۲ ماهی که یک پسربچه در دستش داشت، جماعت عظیمی را سیر کرد. (یوحنا ۶: ۹)
– خدا با چوب گاورانی که در دست شمجر بود، ۶۰۰ فلسطینی را شکست داد. (داوران ۳: ۳۱)
• شمجر نمونه محبوب من است! چون فقط یک آیه درمورد او نوشته شده! ایکاش در مورد من و شما هم فقط یک آیه در دفتر حیات خدا نوشته بشود! تصور کنید نوشته بشود، فلانی با عطایی که به او دادم، بهمان کار را کرد. آیا حاضر هستی که یک شمجر باشی؟
خدا امروز از تو می پرسد که در دستت چه داری، چون خودش دقیقأ میداند چه در دست تو قرار داده. او فقط می خواهد من و تو متوجه باشیم و ببینیم که همان عصای بظاهر ساده در دست من و تو می تواند تبدیل به وسیله ای شود برای انجام کارهای خارق العاده…
در هر مرحله ای از زندگی، خدا می خواهد که ما متوجه هدایای او باشیم. کافی است که چشمانی باز و قلبی شکرگزار داشته باشیم. خانواده، فرزندان، دوستیها، موقعیتها، تواناییها، خلاقیت، وقت …. آیا همه اینها را می بینیم؟
خروج ۴: ۳
(خدا به موسی) گفت: “آن را بر زمین بیانداز”.
اگر پری دستان خود را می بینیم، اولین فرمان خدا این است: “آن را بر زمین بیانداز”.
بیاندازش زمین! جالب است نه؟ خدا اول می پرسد “چه داری؟” تا متوجه شویم… و وقتی متوجه شدیم، می خواهد آنرا رها کنیم! خدا میدانست که موسی این مرد الکن و ضعیف باید درسش را خوب بیاموزد.
موسی در سالیان انزوا و تنهایی خود در بیابان، به این عصا وابسته شده بود. احتمالأ روی آن چیزهایی حک کرده بود، احتمالأ چشم بسته تمام فرو رفتگیها و برجستگیهای روی عصا را میتوانست تشخیص بدهد. چهل سال تمام این عصا “زندگی” موسی شده بود. موسی فکر میکرد که زیر و بم این عصا، ظرفیت و قابلیتهای آن را می شناسد، ولی وقتی خدا گفت آنرا رها کن و موسی اطاعت کرد و عصا تبدیل به مار شد، موسی ترسید و عقب کشید. شیئی بیجان، در اطاعت از خدا تبدیل به موجودی زنده شد!
شاید خدا چنین می گوید: همانطور که تو فکر می کنی آن عصا را شکل دادی و خوب می شناسی، من تو را شکل داده ام و می شناسم! همانطور که سالیان سال آنرا با خودت حمل کردی و به آن چسبیده ای، من همیشه در کنارت بودم و تو را به خودم چسباندم. من تو را از درون و از بیرون می شناسم. من خالق تو هستم و از تو می خواهم که در همه چیز به من اعتماد کنی. عصایت را رها کن و بگذار من به تو نشان دهم که از طریق آن چه کارهایی می توان انجام داد.
خروج ۴: ۴
پس خداوند به موسی گفت: “دست خود را دراز کن و دمش را بگیر”.
در اینجا اطاعت و ایمان موسی را می بینیم. گرفتن دم مار خطرناکترین کاریست که می توان انجام داد. مار را باید از گلویش گرفت تا نتواند نیش بزند. ولی موسی وقتی اطاعت کرد، آسیبی به او نرسید.
و مار باز تبدیل به عصا شد.
در اینجا موسی داشت یاد میگرفت که چطور در جزئیات امور به خدا اعتماد و از او اطاعت کند.
خروج ۴: ۵
“تا آنکه باور کنند که یهوه خدای پدران ایشان، خدای ابراهیم، خدای اسحاق، و خدای یعقوب، به تو ظاهر شد.”
حرف آخر خدا این است که برو، هر چه می گویم انجام بده، تا همه باور کنند که من با تو هستم.
موسی بهانه می آورد:
– من مردی فصیح نیستم. لکنت دارم. (آیه ۱۰)
در طول سالیان دراز، وقتی موسی در بیابان در سکوت برای گوسفندان موعظه می کرد، باید با دلسردی، ناامیدی و احساس شکستی که بمدت ۴۰ سال انباشته شده بود، مواجه می شد. او احساس میکرد دیگر قادر به انجام کارهایی نیست که قبلأ فکر می کرد می تواند انجام بدهد. او دیگر به خودش اعتماد نداشت و این البته مثبت است ولی نباید اعتماد به کاری را که خدا از طریق او می خواست انجام بدهد را دست میداد.
پاسخ خدا به موسی:
– خداوند گفت: کیست که زبان به انسان داد و گنگ و کر و بینا و نابینا را آفرید؟ آیا نه من که یهوه هستم؟ پس الان برو و من با زبانت خواهم بود و هر چه باید بگویی تو را خواهم آموخت. (آیات ۱۱ و ۱۲)
می بینیم که لکنت زبان در اینجا اصلأ مطرح نیست بلکه قدرت خدا، که قادر است افراد ضعیف و حتی ناقص را بکار ببرد.
مخالفت موسی و جواب خدا:
– “استدعا دارم ای خداوند که بفرستی بدست هر که می فرستی”. (آیه ۱۳)
یعنی روی من حساب نکن. از من انتظار اینکار را نداشته باش. بالا غیرتأ دست از سر کچل من بردار!
و لطفأ دقت کنید: وقتی بهانه های موسی تمام می شوند، اصل مطلب نمایان می شود. مشکل، اصلأ عدم توانایی موسی نبود بلکه عدم تمایل او!
– آنگاه خشم خدا بر موسی مشتعل شد…. (آیات ۱۴ – ۱۷)
دقت کنید که خدا تا اینجای صحبت خشمگین نشد.
وقتی موسی گفت: “من کیستم که نزد فرعون بروم و قوم را از مصر خارج کنم؟” (خروج ۳: ۱۱)، یا “بگویم چه کسی مرا فرستاد؟” (خروج ۳: ۱۳)، یا وقتی با ناباوری گفت: ” همانا مرا تصدیق نخواهند کرد و سخن مرا نخواهند شنید، بلکه خواهند گفت یهوه بر تو ظاهر نشده است” (خروج ۴: ۱ )، حتی وقتی ادعا کرد که لکنت دارد (خروج ۴: ۱۰)، در هیچکدام از این موارد خدا خشم نگرفت بلکه فقط زمانیکه بی میلی موسی را دید.
شاید موسی دوست داشت که خدمت کند اما به دلایلی مثل طرد شدگی و شکستهای دیگر، بی میل و دلسرد شده بود. به هر حال دلیل وی، ناتوانی او نبود.
پیشنهاد کردن هارون به موسی، کمک خدا یا در تائید حرف موسی نبود. هارون در حقیقت با دردسرهایی که بعد برای موسی ایجاد کرد تنبیهی برای او بود. هارون سخنگوی خدا نبود بلکه سخنگوی موسی بود.
طریق خدا این نیست که افرادی را که شاید سخنگوی خوبی هستند ولی قلب یک رهبر را ندارند را بکار ببرد. خدا بدنبال موسی های الکن و ضیف و شکسته است. موسی هایی که شاید در گذشته مرتکب جنایت شده اند. خدا بدنبال افرادیست که قلب یک رهبر را دارند و می خواهند بکار برده شوند.
موسی اطاعت می کند:
– پس موسی روانه شده، نزد پدر زن خود، یترون، برگشت و به وی گفت: بروم و نزد برادران خود که در مصرند برگردم، و ببینم که تاکنون زنده اند. یترون به موسی گفت: به سلامتی برو. (خروج ۴: ۱۸)
او برمی گردد پیش پدر زنش و از او اجازه می خواهد که به مصر برگردد.
آیا موسی آینده را می دید؟
آیا وقتی دعوت خدا را پذیرفت، می دانست که خود را دقیقأ با چه چیزهایی درگیر میکند؟
آیا فرار از دست لشکر فرعون و باز شدن دریا را می دید؟
آیا میدید که در قحطی و تشنگی از آسمان نان و بلدرچین خواهد بارید و از صخره آب بیرون خواهد آمد؟
آیا جنگهایی را که با دعا پیروز شد، از قبل می دید؟
آیا ملاقاتهای رودر رو با خدا را از قبل می دید؟
آیا دریافت ده فرمان و رویاهای مختلف از خدا را از قبل می دید؟
آیا تصور می کرد که روزی بر روی کوه و زمان تبدیل هیئت مسیح در کنار او خواهد بود؟
موسی چه از مشکلات و دردسرها و چه از اتفاقات پر جلال آگاه نبود. او در اوج ترسها و احساس بی لیاقتی فقط اطاعت کرد و مابقی راه، سفری بود هیجان انگیز که باید گام به گام بر میداشت، مثل کسیکه باید روی آب راه برود.
نکته مهم این است که اکثر این معجزات با یک تکه چوب معمولی یعنی عصای موسی صورت گرفت و نکته مهمتر این است که وقتی به خروج ۴: ۲۰ مراجعه می کنیم می بینیم که عصای موسی ارتقا مقام پیدا می کند!
خروج ۴: ۲۰
و موسی عصای خدا را بدست گرفت.
عصای موسی به عصای خدا تبدیل شده.
چوبی که برای هدایت گله ای گوسفند بکار می رفت، در بیابان تاریخ را عوض می کند.
آنچه که معمولی و پیش پا افتاده بود، سمبل ضعف و شکستگی بود، (عصا را برای پای لنگ و چشم کور و در هنگام ضعف بکار می برند)، یک تکه چوب بیجان و مرده … تبدیل به وسیله ای شگفت آور شد.
شیئی بسیار طبیعی و نرمال، تبدیل به وسیله ای خارق العاده شد! آنچه که کمک دست موسی بود، (فقط برای این منظور که موسی روز خود را بگذراند) وسیله آزادی یک قوم شد!
برادر و خواهر عزیز، خدا می خواهد تاریخ را با تو ورق بزند. می خواهد تو را برای نجات قومت، کشورت و حتی قومهای مختلف در جاهای مختلف دنیا بکار ببرد. اگر خودت را دست کم می گیری بگیر، ولی خدایی را که قادر است در تو و از طریق تو عمل کند را اجازه نداری دست کم بگیری.
چشمان خدا در تمام جهان تردد می کند تا قوت خویش را بر آنانی که دل ایشان با او کامل است نمایان سازد. (دوم تواریخ ۱۶ :۹ )
یعنی خدا بدنبال زنان و مردانیست که قلب و نگاهشان را به او دوخته اند و دائمأ برای آنچه که خدا در زندگیهایشان می خواهد انجام دهد، به او اعتماد می کنند.
چون فرصتی باقی نیست، خدا حاضر و مشتاق است که با قدرتی بیش از هر وقت دیگر از طریق قومش عمل کند و این فرصتی است فوق العاده.
• دنیا مشتاق و در انتظار است تا ببیند خدا از طریق کسی که زندگی خود را کاملأ وقف خدا کرده، چکار می کند.
• و نه فقط دنیا، که خدا هم انتظار می کشد (اشعیا ۳۰: ۱۸) تا ببیند کجا هستند افرادی که با تمام دل حاضرند وقف او شوند.
– آیا مشکل تو، ناتوانی توست یا بی میلی تو؟
– آیا باز هم به عصایی که در دستت هست با دیده تحقیر نگاه می کنی؟
وقتی با چشمان خدا به این چیزهای ظاهرأ بی ارزش یا کم ارزش نگاه کنی و آنها را تسلیم اراده خداوند کنی، آنها شگفت آور و معجزه آفرین خواهند بود. مسیح گفت: شما کارهای بزرگتر از من را خواهید کرد. (یوحنا ۱۴: ۱۲)
خیلی از اوقات ما برای اینکه حرکت کنیم، از خدا بیشترش را می خواهیم! همه اش می گوییم بده! عطا کن! مجهزم کن! دریا را باز کن تا بتوانم عبور کنم…. بده تا بتوانم انجام دهم…. ولی خدا اول می خواهد ببیند با آن اندکی که در دست خود داریم چکار می کنیم. و آیا حاضریم در ضعفها و ترسها به او اعتماد کنیم و با او قدم برداریم؟ خدا به موسی گفت: برو من با تو خواهم بود! مسیح خداوند بما وعده داده است که تا پایان این عصر با ما خواهد بود (متی۲۸: ۲۰). پس وقتی خدا با ماست ما دیگر چه می خواهیم؟ (رومیان ۸: ۳۱)
موسی یک انسان عادی مثل من و تو، که در بیابان چوپانی می کرد، عیسی مسیح خداوند شبان اعظم گله را بما نشان می دهد.
خداوند شبان من است، محتاج به هیچ چیز نخواهم بود. در مرتعهای سبز مرا می خواباند. نزد آبهای راحت مرا رهبری می کند. جان مرا بر می گرداند و به خاطر نام خود به راههای عدالت هدایتم می نماید. چون در وادی سایه موت نیز راه روم از بدی نخواهم ترسید. زیرا تو با من هستی، عصا و چوب دستی تو مرا تسلی خواهد داد. سفره ای برای من به حضور دشمنانم می گسترانی. سر مرا به روغن تدهین کرده ای و کاسه ام لبریز شده است. هر آینه نیکویی و رحمت تمام ایام عمرم در پی من خواهد بود و در خانه خداوند ساکن خواهم بود تا ابدالاباد. (مزمور ۲۳)
حضور خداوند برای ما کافیست!
استلا

دیدگاه خود را ثبت کنید
نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.بخشهای موردنیاز با * علامت گذاری شده اند.